
درزمانی که کنی قصد گناه گر کند کودکی از دور نگاه
شرم داری، زگنه درگذری پرده عفت خویش را ندری
شرم بادت که خداوندجهان که بود واقف اسرار نهان
به تو باشد نظرش گاه به گاه تو کنی درنظرش قصدگناه
برگرفته از وبلاگ روی خط یار

گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پا بستم
بس بد که بشکستم، آهسته که سر مستم
در مجلس حیرانی، جانیست مرا جانی
زان شد که تو می دانی آهسته، که سر مستم
پیش آی دمی جانم، زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم آهسته، که سرمستم
ساقی می جانان، بگذر ز گران جانان
دزدیده ز رهبانان، آهسته، که سرمستم
رندی و چو من فاشی، بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی، آهسته؟ که سر مستم
ای می بترم از تو، من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو، آهسته، که سرمستم
از باده ی جوشانم، از خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم، آهسته که سرمستم؟
از مولانا

ای پر از عاطفه .................در قحط محبت ..............با من
کاش می شد بگشایی................... سر صحبت با من
هیچ کس نیست .................................که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر بزنم............ با تو............... به معراج خیال
آسمان دور شد ...............از روی حسادت با من
شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين
By the time the Lord made mothers, he was into his sixth day of working overtime.
An Angel appeared and said "Why are you spending so much time on this one"?
وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
فرشتهاي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
و خدا پاسخ داد : مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟
She has to be completely washable, but not plastic, have 200 movable parts, all replaceable, run on black coffee and leftovers, have a lap that can hold three children at one time , have a kiss that can cure anything from a scraped knee to a broken heart, and do these things only with two hands."
بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.
the angel was impressed" just two hands..impossible"""And that's just on the standard model?" the Angel asked.
"This is too much work for one day. Wait until tomorrow to finish."
فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
اين همه كار براي امروز زياده بقيهاش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن
"But I can't!" The Lord protested, "I am so close to finishing this creation that is so close to my own heart. She already heals herself when she's sick AND she can work 18 hours a day
نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم . وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .
The Angel moved closer and touched the woman, "But you have made her so soft, Lord."
"She is soft," the Lord agreed, "but I have also made her tough. You have no idea what she can endure or accomplish."
فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!
بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.
"Will she be able to think?", asked the Angel.
The Lord replied, "Not only will she be able to think, she will be able to reason, and negotiate."
The Angel then noticed something and reached out and touched the woman's cheek. "Oops, it looks like you have a leak with this model. I told you that you were trying to put too much into this one."
فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .
فرشته گونه زن رو لمس كرد: "خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !"
"That's not a leak." The Lord objected. "That's a tear!"
"What's the tear for?" the Angel asked.
The Lord said, "The tear is her way of expressing her joy, her sorrow, her disappointment, her pain, her loneliness, her grief, and her pride."
The Angel was impressed. "You are a genius, Lord. You thought of everything; for mothers are truly amazing!"
خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .
فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..
but there is only one thing wrong with her
she forgets what she is worth...
فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .

آنچه از روزگار بدست مي آيد با خنده نمي ماند و آنجه از دست برود با گريه جبران نميشود!!
فردا خورشيد طلوع خواهد کرد حتي اگر ما نباشيم...
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
يه داستان
در امتحان پايان ترم دانشگاه پرستاري استاد ما سوال عجيبي مطرح كرده بود
من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين
سوال رسيدم نام كوچك خانم نظافتچي دانشگاه چيست ؟
سوال به نظرم خنده دار مي آمد در طول چهار سال گذشته من چندين بار اين خانم را ديده بود م
ولي نام او چه بود ؟!
من كاغذ را تحويل دادم در حالي كه آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود
پيش از پايان آخرين جلسه يكي از دانشجويان از استاد پرسيد :
استاد منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟
استاد جواب داد : در حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد همه آنها شايسته تو جه و مرا محبت شما هستند
بايد به انها محبت كنيد .
من هر گز آن درس را فرا موش نخواهم كرد !
اين داستان بر گرفته از كتاب لياقت عشق بود

چون ماه از آب حوض دوری .... دوری
من آینه ی توام .... تو اما انگار
از خویش هزار سال نوری .... دوری
بايد شكرگزار باشيم كه خداوند هر آنچه را كه از او مي طلبيم، به ما نمي دهد.
بهترين كلاس درس دنيا محضر بزرگ ترهاست.
وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني، تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.
هيچ كس كامل نيست مگر اين كه در دام عشق او اسير شوي.
هر چه زمان كمتري داشته باشم، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.
اگر يك نفر به من بگويد: تو روز مرا ساخته اي، روز مرا ساخته است.
وقتي به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم، مي توانم براي او دعا كنم.
هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد، اما هميشه نياز به دوستي دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او برخورد كند.
گاهي اوقات همه آن چيزي كه انسان نياز دارد، دستي براي گرفتن و قلبي براي درك شدن است.
زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته، كه خواهان تمجيد و دوست داشتن است.
زندگي سخت است اما من سخت ترم.
وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي، شادي در جاي ديگر شناور است.
همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند، اما همه شادي ها و پيشرفت ها زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.
پنددِهي فقط در دو برهه از زمان جايز است، زماني كه از تو خواسته مي شود و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.

چند سالي ست حوالي۲۵ بهمن ماه (۱۴ فوريه) برگزار مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم و فرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرأت كمك به ازدواج سربازان را نداشت. اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)، مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود. سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق، با قلبي عاشق اعدام مي شود... بنابراين او را به عنوان فدايي و شهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
روز عشق در ايران
كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقاً مصادف است با ۲۹ بهمن، يعني تنها ۴ روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه ي بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان، اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند. "اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند! براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد. شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از ۲۵ بهمن (Valentine) به ۲۹ بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان)منتقل كنی روز ۲۹ بهمن روز سپندار مذگان روز عشق بر همه دوستان شاد باد.. ..
برگرفته از: سايت زنده رود
خواب ديدم خواب اينكه مرده ام
خواب ديدم خسته و افســــــرده ام
روي من خــــروارها از خاك بود
واي قبـــــــر من چه وحشتناك بود
تا ميان گــــــور رفتم دل گرفت
قبر كن سنگ لحــــــد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنـــــــگ بود
غرق وحشت، سـوت و كور و تنگ بود
نالــــه مي كردم وليكن بي جواب
تشنه بودم، تشنه ي يك جـــرعه آب
خستـــه بودم هيچ كس يارم نشد
زان ميان يك تن خريـــــــدارم نشد
هر كه آمد پيش حرفي راند و رفت
سوره ي حمـــدي برايم خواند و رفت
نه شفيعــــــي نه رفيقي نه كسي
ترس بود و وحشت و دلواپســــــــي
آمدند آنجا كنـــــــــارم دو ملك
تيره شد در پيش چشمـــــــانم فلك
يك ملك گفتـا بگو نام تو چيست؟
آن يكي فرياد زد: ربّ تو كيــــــست؟
اي گنه كار سيــــــه دل بسته پر
نام اربـــابـــان خــــــود يك يك ببر
در ميان عمر خود كن جستجــــو
كارهـــاي نيك و زشت خــــــود بگو
ما كه مأمــــوران حقُّ داوريـــــم
نك تو را سوي جهنّـــــم مي بريــــم
گفت: عمر خـــــــــود كردي تباه
نامــــه ي اعمال تو گشتـــه سيــــاه
ديگر آنجا عذرخـــــــواهي دير بود
دست و پايم بستــــــــه در زنجير بود
نا اميد از هــــر كجـــــا و دل فگار
مي كشيــــدندم به خفّت سوي نــــار
ناگهان الطاف حق آغـــــاز شـــــد
از جنــــان درهاي رحمت باز شـــــد
مردي آمـــــد از تبــــار آسمان
نورپيشانيش، فــــــوق كهكشان
چشمـــــــهايش زندگاني مي سرود
درد را از قلــــــب آدم مـــــــي زدود
گيسوانش شط پر جـــوش و خروش
در ركابش قدسيـــــــان حلقه به گوش
صورتش خورشيــــد بود و غرق نور
جام چشمــــــــانش پر از شـرب ظهور
لب كه نه سرچشمـــه ي آب حيات
در دو دستش ممـــكنات و كائنــــــات
خاك پايش تربت عـــــــرش برين
طره اي از گيسويش حبــــــــل المتين
در قـــــدوم آن نــگار مـــه جبين
از جـــــلال حضـــــرت عشـــق آفرين
بر سرش دستار سبــــزي بسته بود
در دلم مهـــرش عجب بنشستـــــه بود
دو ملك ســـر را بـــه زير انداختند
بال خـــود را فـــرش راهـــش ساختند
غرق حيـــرت داشتند اين زمـــزمه
آمده اينجا حسينِ (عليه السلام) فاطمه(سلام الله عليها)
صـــاحب روز قيـــــامت آمـــــده
گــــــوئيا بهـــــر شفــــــاعت آمـــده
ســــــوي من آمد مرا شرمنده كرد
مهـــربانانه به رويــــــم خنــــــده كرد
گفت: آزادش كنيـــد اين بنـــده را
خانه آبــــادش كنيــــد اين بنـــــده را
اينكه اينجا اين چنيــن تنـــها شده
كام او با تــــــــربت مــــن وا شـــــده
مادرش او را به عشقـــــم زاده است
گــــريه كـــرده بعد شيـــرش داده است
بارها بر من محـــبت كــــرده است
سينه اش را وقـــف هيـــــأت كرده است
اينكه مي بينيد در شور است و شين
ذكر لالائيش بوده يا حسيـــــــن (عليه السلام)
با ادب در مجلـــــس ما مي نشست
بهـــــر عشــــق من دلش از غم شكست
سينه چاكِ آلِ زهرا (سلام الله عليها) بوده
چـــاي ريزِ مجلــــسِ ما بــــــوده است
خـويش را در ســـوز عشقم آب كرد
عكـــس مــــن را بردل خـــود قاب كرد
اســـم من راز و نيــــازش بوده است
خاك من مُهــــرِ نمـــــــازش بوده است
پرچم من را به دوشش مي کشید
پا بـــــرهنه در عــــــزايم مي دويـــــد
اقتداء بر خواهرم زينب (سلام الله عليها) نمود
گاه مي شد صورتــــش بهـــــرم كبــود
بارها لعن اميــــه كرده اســــت
خــويش را نذر رقيه (سلام الله عليها) كرده است
تا كه دنيا بوده از مـــــن دم زده
او غـــــــذاي روضـــه ام را هـــــم زده
اينكه در پيش شــــما گرديده بد
جســـم و جــــانش بوي روضـه مي دهد
حرمت من را به دنيــا پاس داشت
ارتباطي تنگ با عبـــــاس (عليه السلام) داشت
نذر عباسم (عليه السلام) به تن كرده كفن
روز تاســـــوعا شـــــده سقــــــاي من
گريه كرده چون براي اكبرم (عليه السلام)
با خود او را نزد زهــــرا (سلام الله عليها) مي برم
هر چه باشد او برايم بنـــــده است
او بســـوزد، رهبــــرش شرمنــــده است
در مـــــرامم نيست او تنـــها شود
باعـــث خوشـــــحالي اعـــــداء شـــود
در قيامــــت عطر و بويش مي دهم
پيـــــش مـــــردم آبــــرويش مي دهم
باز بالاتـــــر بـــه روز ســــرنوشت
مي شود همـــــسايه ي مــــن در بهشت
آري آري، هــــر كه پابست من است
نامه ي اعمـــــــال او دست من است .....

ابليس اي خداي بديها! تو شاعري؟
من بارها به شاعريت رشك برده ام
شاعر تويي كه اين همه شعر آفريده اي
غافل منم كه اين همه افسوس خورده ام
"عشق" و "قمار" شعر خدا نيست، شعر توست
هرگز كسي به شعر تو بي اعتنا نماند
غير از خدا كه هيچ يك از اين دو را نخواست
در "عشق" و در "قمار" كسي پارسا نماند
"زن" شعر توست با همه مردم فريبي اش
"زن" شعر توست با همه شور آفريدنش
"آواز" و "مي" كه زادة طبع خدا نبود
اين خوردنش حرام شد آن يك شنيدنش
در"بوسه" و "نگاه"، تو شادي نهفته اي
در "مستي" و "گناه"، تو لذت نهاده اي
بر هر كه، در بهشت خدايي طمع نبست
دروازة بهشت زمين را گشاده اي
اما اگر تو شعر فراوان سروده اي
شعر خدا يكي است ولي شاهكار اوست
شعر خدا "غم" است "غم" دلنشين و بس
آري، غمي كه معجزة آشكار اوست!
دانم چه شعرها كه تو گفتي و او نگفت
يا از تو بيش گفت و نهان كرد نام را
اما اگر خدا و تو را پيش هم نهند
آيا تو خودكدام پسندي؟ كدام را؟
به تو! که می شنوی می بینی می خوانی و می مانی. هر لحظه در وجود خفته ام با توام. هنگامی که هر جنبده ای در خارج من نقش نامحرمی به خود می گیرد تنها تویی که محرم ترینی برای حرفهایی که از توست و برای توست. این روزها فقط نوشتن تسکین دردهایم است پیرامونم چیزهایی می گذرد که خیلی خسته کننده اند انگار قسمت ازلی بر این بوده که ما هر چندگاه با تناوب کوتاه سنگ زیرین آسیاباشیم.
از هر کران تیرهای بلا نه به قصد ما که به اتفاق بر روحم آوار شده. ذره ذره جسم نیز رو به زوال می رود و فکر می کنم خیلی پیر شده ام و این پیری آرامشی ظاهری در پی تلاطم بزرگ درونی دارد. باز هم سرم می گرید اما قلب با درد با یاد تو می خندد محتاج گریه ام اما در آغوش تو برای تو برای مهر بیکران تو....
گفتند سرودند نوشتند و گذشتند
این نغزترین شعر خدا را ننوشتند
دردا و دریغا که قلم ها و زبان ها
نجوای شب و سوز دعا را ننوشتند
از خلوت آغوش شبانگاه سرودند
آغوش وداع شهداء را ننوشتند
گفتند و نوشتند زمستان و خزان را
سرسبزترین فصل خدا را ننوشتند
دیدند فراقی شده است از هر مژه جاری
حتی نمی از اشک صفا را ننوشتند
خون گریه کن که بر این نکته که آنها
آمیزه لبخند و بکاء را ننوشتند

این کیست که جان ها همه دیوانه ی عطر مهر بی پایان وجود لایزال اوست و اگر آوایی از بن جان بر آمده همه به خاطر اوست؟
و اگر دیوانه وار در چرخ فلک بانگ سماع عاشقان بر خود چرخان و رقصانیم همه از اوست.
راستی را که کم و کاستی های ما را حضرت دوست می داند و همچنان عیب می پوشد.

گفتم آهندلي كنم چندي
ندهم دل به هيچ دلبندي
سعديا دور نيك نامي رفت
نوبت عاشقي است يك چندي
ابتدا می کنم به نام خدا
خالق و صانع و زمین و سما
داور کردگار بی مانند
که بود فارغ از زن و فرزند
بعد از آن مدح احمد مرسل
باز گویم مفصل و مجمل
بعد از آن مدح حیدر و صفدر
گویم از روی صدق شام و سحر
سرور مومنان علی ولی
منبع نفی و خفی و جلی
بعد از اوصاف حیدر اولاد
یاد دارم چنین من از استاد
به نام آنکه جمالی که جمیل است و کریمی که کرم دارد و آن بی تا که تا ندارد.
او که از من به من نزدیکتر و از من بر من رحیم تر است .
همان وجودی که وجودم ازوست و اگر نفی هست برای رضای اوست اگر توفیق حاصل گردد.
او که یادش انگیزه زیستن است و صفای دل عاشق.
دل آرام گیرد با او روح سرکش رام شود با یاد او .
دست می نهیم در دستش و خواهانیم که رهنمایمان باشد و در همه حال و چراغی نمی افروزد در آن راهی که به خواست او گام می نهیم .
چه اگر به بیراهه گام نهادیم سیر قهقرایی طی خواهد شد و باید ناظر نزول آدمیت بود.
پس کریما نگذار شرمنده درگاهت باشیم .
آمین
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست .......
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد


