پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
چه غمگینانه می پیچد
درون کوچه های شهر
درون شهر یثرب شهر پیغمبر
صدای ضجه های تلخ زهرا دخت پیغمبر
صدای سیلی و درب شکسته
فاطمه با پیکر درهم شکسته
چه غمگینانه می پیچید
صدای ناله های حیدر کرار
کجا رفتند آن نامردمان دین برگشته
کجا رفتند آن نابخردان افسار بگسسته
کجا رفتند ابوبکر و عمر عثمان لامذهب
ابوبکر آن به ظاهر یار صدیق پیمبر
ابوبکر آن که لعنت بر تبارش باد
ابوبکر آن که در مذهب نفاق افکند
و در دین خدا بس شبهه ها افکند
عمر آن دشمن دین و رسول و ضارب زهرا
عمر آن سگ همان ملعون دین برگشته ی کفتار
عمر آن کس که در دین فتنه ها افکند
و بر بیت علی بس شعله از کین و شرر افروخت
که صد نفرین بر آن دستی که سیلی زد
دو صد نفرین به تو ای ضارب زهرا
دو صد نفرین به تو ای غاصب پرکینه و مکار
دو صد نفرین و لعنت بر تو و همداستان تو
دو صد نفرین به تو ....ای سگ پدر
درون کوچه های شهر
درون شهر یثرب شهر پیغمبر
صدای ضجه های تلخ زهرا دخت پیغمبر
صدای سیلی و درب شکسته
فاطمه با پیکر درهم شکسته
چه غمگینانه می پیچید
صدای ناله های حیدر کرار
کجا رفتند آن نامردمان دین برگشته
کجا رفتند آن نابخردان افسار بگسسته
کجا رفتند ابوبکر و عمر عثمان لامذهب
ابوبکر آن به ظاهر یار صدیق پیمبر
ابوبکر آن که لعنت بر تبارش باد
ابوبکر آن که در مذهب نفاق افکند
و در دین خدا بس شبهه ها افکند
عمر آن دشمن دین و رسول و ضارب زهرا
عمر آن سگ همان ملعون دین برگشته ی کفتار
عمر آن کس که در دین فتنه ها افکند
و بر بیت علی بس شعله از کین و شرر افروخت
که صد نفرین بر آن دستی که سیلی زد
دو صد نفرین به تو ای ضارب زهرا
دو صد نفرین به تو ای غاصب پرکینه و مکار
دو صد نفرین و لعنت بر تو و همداستان تو
دو صد نفرین به تو ....ای سگ پدر
تقدیم به ساحت امام زمان علیه السلام
نوشته شده توسط 110 در ساعت 22:48 | لینک
|
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
زندگي کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذردو قلب ها گرامي تر از آنند که بشکنند .
آنچه از روزگار بدست مي آيد با خنده نمي ماند و آنجه از دست برود با گريه جبران نميشود!!
فردا خورشيد طلوع خواهد کرد حتي اگر ما نباشيم...
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
يه داستان
در امتحان پايان ترم دانشگاه پرستاري استاد ما سوال عجيبي مطرح كرده بود
من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين
سوال رسيدم نام كوچك خانم نظافتچي دانشگاه چيست ؟
سوال به نظرم خنده دار مي آمد در طول چهار سال گذشته من چندين بار اين خانم را ديده بود م
ولي نام او چه بود ؟!
من كاغذ را تحويل دادم در حالي كه آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود
پيش از پايان آخرين جلسه يكي از دانشجويان از استاد پرسيد :
استاد منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟
استاد جواب داد : در حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد همه آنها شايسته تو جه و مرا محبت شما هستند
بايد به انها محبت كنيد .
آنچه از روزگار بدست مي آيد با خنده نمي ماند و آنجه از دست برود با گريه جبران نميشود!!
فردا خورشيد طلوع خواهد کرد حتي اگر ما نباشيم...
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
يه داستان
در امتحان پايان ترم دانشگاه پرستاري استاد ما سوال عجيبي مطرح كرده بود
من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين
سوال رسيدم نام كوچك خانم نظافتچي دانشگاه چيست ؟
سوال به نظرم خنده دار مي آمد در طول چهار سال گذشته من چندين بار اين خانم را ديده بود م
ولي نام او چه بود ؟!
من كاغذ را تحويل دادم در حالي كه آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود
پيش از پايان آخرين جلسه يكي از دانشجويان از استاد پرسيد :
استاد منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟
استاد جواب داد : در حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد همه آنها شايسته تو جه و مرا محبت شما هستند
بايد به انها محبت كنيد .
حتي آگر اين محبت فقط يك لبخند يا يك سلام دادن ساده باشد
من هر گز آن درس را فرا موش نخواهم كرد !
اين داستان بر گرفته از كتاب لياقت عشق بود

من هر گز آن درس را فرا موش نخواهم كرد !
اين داستان بر گرفته از كتاب لياقت عشق بود

نوشته شده توسط 110 در ساعت 10:23 | لینک
|
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو كنی؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید
خدا خندید : وقت من بی نهایت است
در ذهنت چیست كه می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكیشان
اینكه آنها از كودكی شان خسته می شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
بعد دوباره پس از مدتها آرزو می كنند كه كودك باشند
اینكه آنها سلامتی خود را ا ز دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست
بیاورند
اینكه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می كنند
و بنابراین نه در حال زندگی می كنند و نه در آینده
اینكه آنها به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده اند
دست های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سكوت كردیم
و من دوباره پرسیدم : به عنوان یك پدر
می خواهی كدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت : بیاموزند كه آنها نمی توانند كسی را وادار كنند كه عاشقشان
باشد
همه كاری كه می توانند بكنند اینست كه اجازه دهند كه خودشان دوست
داشته باشند
بیاموزند كه درست نیست كه خودشان را با دیگران مقایسه كنند
بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب
آنان كه دوستشان داریم ایجاد كنیم
اما سالها طول می كشد تا این زخمها را التیام بخشیم
بیاموزند كه ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد
كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد
بیاموزند كه انسانهایی هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمی دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزند كه دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند اما آن را
متفاوت ببینند
بیاموزند كه كافی نیست كه فقط آنها دیگران را ببخشند
بلكه آنها باید خود را نیز ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفتگو متشكرم
آیا چیز دیگری هست كه دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت
فقط اینكه بدانند من اینجا هستم همیشه

بلكه آنها باید خود را نیز ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفتگو متشكرم
آیا چیز دیگری هست كه دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت
فقط اینكه بدانند من اینجا هستم همیشه

نوشته شده توسط 110 در ساعت 10:21 | لینک
|


