تبليغاتX
رضویه

چه غمگینانه می پیچد
 درون کوچه های شهر
درون شهر یثرب شهر پیغمبر
صدای ضجه های تلخ زهرا دخت پیغمبر
صدای سیلی و درب شکسته
 فاطمه با پیکر درهم شکسته
چه غمگینانه می پیچید
صدای ناله های حیدر کرار
کجا رفتند آن نامردمان دین برگشته
کجا رفتند آن نابخردان افسار بگسسته
کجا رفتند ابوبکر و عمر عثمان لامذهب
ابوبکر آن به ظاهر یار صدیق پیمبر
ابوبکر آن که لعنت بر تبارش باد
ابوبکر آن که در مذهب نفاق افکند
و در دین خدا بس شبهه ها افکند
عمر آن دشمن دین و رسول و ضارب زهرا
عمر آن سگ همان ملعون دین برگشته ی کفتار
عمر آن کس که در دین فتنه ها افکند
و بر بیت علی بس شعله از کین و شرر افروخت
که صد نفرین بر آن دستی که سیلی زد
دو صد نفرین به تو ای ضارب زهرا
دو صد نفرین به تو ای غاصب پرکینه و مکار
دو صد نفرین و لعنت بر تو و همداستان تو
دو صد نفرین به تو ....ای سگ پدر

 

تقدیم به ساحت امام زمان علیه السلام

نوشته شده توسط 110 در ساعت 22:48 | لینک  | 

زندگي کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذردو قلب ها گرامي تر از آنند که بشکنند .
آنچه از روزگار بدست مي آيد با خنده نمي ماند و آنجه از دست برود با گريه جبران نميشود!!
فردا خورشيد طلوع خواهد کرد حتي اگر ما نباشيم...
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

يه داستان
در امتحان پايان ترم دانشگاه پرستاري استاد ما سوال عجيبي مطرح كرده بود

من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين

سوال رسيدم نام كوچك خانم نظافتچي دانشگاه چيست ؟

سوال به نظرم خنده دار مي آمد در طول چهار سال گذشته من چندين بار اين خانم را ديده بود م

ولي نام او چه بود ؟!

من كاغذ را تحويل دادم در حالي كه آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود

پيش از پايان آخرين جلسه يكي از دانشجويان از استاد پرسيد :

استاد منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟

استاد جواب داد : در حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد همه آنها شايسته تو جه و مرا محبت  شما هستند

بايد به انها محبت كنيد .
حتي آگر اين محبت فقط يك لبخند يا يك سلام دادن ساده باشد

من هر گز آن درس را فرا موش نخواهم كرد !

اين داستان بر گرفته از كتاب لياقت عشق بود

نوشته شده توسط 110 در ساعت 10:23 | لینک  | 

خدا پرسید: پس  تو می خواهی  با من  گفتگو كنی؟

من در پاسخ گفتم : اگر وقت  دارید
 

خدا  خندید : وقت من بی نهایت است
 

در ذهنت چیست كه می خواهی از من  بپرسی؟
 
 
001576.jpg
 
 

پرسیدم  : چه  چیز بشر شما را   سخت متعجب  می سازد؟
 

خدا پاسخ داد : كودكیشان

اینكه آنها از كودكی شان  خسته می  شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند
 

بعد دوباره پس از  مدتها آرزو می كنند  كه كودك باشند
 

اینكه آنها سلامتی   خود  را  ا ز دست  می  دهند تا پول به   دست آورند

و بعد پولشان را از دست  می دهند  تا دوباره سلامتی  خود را به دست
 
 بیاورند

اینكه با اضطراب به آینده می  نگرند و  حال را فراموش  می كنند

و بنابراین نه در  حال زندگی  می  كنند و نه  در آینده

اینكه آنها به  گونه ای زندگی می   كنند  كه گویی هرگز نمی  میرند

و به  گونه ای  می میرند كه  گویی  هرگز زندگی  نكرده اند
 
jesusabraco.jpg
 

دست های  خدا  دستانم را   گرفت
 

برای مدتی   سكوت كردیم
 

و من دوباره پرسیدم : به عنوان یك پدر
 

می  خواهی  كدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
 

او گفت : بیاموزند  كه آنها نمی  توانند كسی را وادار كنند  كه عاشقشان
 
 
 باشد
 

همه كاری  كه می  توانند بكنند اینست كه اجازه دهند كه  خودشان دوست
 
 
 داشته باشند
 
istockphoto_Deserted_411821.jpg
 

بیاموزند  كه  درست  نیست  كه  خودشان را با  دیگران  مقایسه  كنند
 

بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول می  كشد تا زخم های  عمیقی   در قلب
 
 
  آنان كه دوستشان داریم ایجاد  كنیم
 

اما  سالها طول می  كشد تا این زخمها را التیام بخشیم
 

بیاموزند  كه ثروتمند  كسی  نیست  كه بیشترین  ها را دارد
 

كسی  است كه به  كمترین ها نیاز دارد
 

بیاموزند  كه انسانهایی  هستند  كه آنها را  دوست دارند
 

فقط  نمی دانند كه  چگونه احساساتشان را نشان دهند
 

بیاموزند  كه  دو نفر  می  توانند با هم به   یك  نقطه  نگاه  كنند  اما آن را
 
  متفاوت ببینند
 
بیاموزند  كه  كافی  نیست كه فقط آنها دیگران را ببخشند
 

بلكه آنها  باید خود را نیز ببخشند
 

من با خضوع   گفتم : از شما به  خاطر  این گفتگو متشكرم
 

آیا  چیز   دیگری هست كه دوست  دارید فرزندانتان بدانند؟
 

خداوند لبخند  زد  و  گفت

فقط اینكه  بدانند من اینجا هستم همیشه

نوشته شده توسط 110 در ساعت 10:21 | لینک  |