
هاتفی در گوش من داد این پیام
عمر این دنیا گشته است دیگر تمام
روز خشم و محشر عظمی به پاست
قاضی این محکمه تنها خداست
هر کسی در دست خود یک نامه داشت
نامه را در پیش حاکم می گذاشت
بعد از آن باریتعالی می نوشت
بنده اش اهل جهنم یا بهشت
گشت و نوبت بر من مسکین رسید
نامه ام را خواند و اعمالم چو دید
با غضب افکند سوی من نگاه
گفت تو چیزی نداری جز گناه

یک نظر تا بر جهنم دوختم
از شرار شعله هایش سوختم
نه شفیقی نه رفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبارآسمان
نور پیشانی اش فوق کهکشهان

نزدم آمد با همان افسردگی
این چنین ام خسته و پژمرده دید
اشک در چشمان پر مهرش شکفت
رو به حق بنمود با دادار گفت
پور موسی با تو صحبت می کند
ضامن آهو شفاعت می کند
گر چه او با نامه ی بد آمده
چند روزی را به مشهد آمده
گنبد و گلدسته ام را دیده است
کفشداری مرا بوسیده است
مادرش او را به عشقم زاده است
این کبوترها را او دانه داده است
لطف کن پروردگار جرم بخش
بنده ی بد را به الطافت ببخش
