چون ماه از آب حوض دوری .... دوری
من آینه ی توام .... تو اما انگار
از خویش هزار سال نوری .... دوری
بايد شكرگزار باشيم كه خداوند هر آنچه را كه از او مي طلبيم، به ما نمي دهد.
بهترين كلاس درس دنيا محضر بزرگ ترهاست.
وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني، تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.
هيچ كس كامل نيست مگر اين كه در دام عشق او اسير شوي.
هر چه زمان كمتري داشته باشم، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.
اگر يك نفر به من بگويد: تو روز مرا ساخته اي، روز مرا ساخته است.
وقتي به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم، مي توانم براي او دعا كنم.
هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد، اما هميشه نياز به دوستي دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او برخورد كند.
گاهي اوقات همه آن چيزي كه انسان نياز دارد، دستي براي گرفتن و قلبي براي درك شدن است.
زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته، كه خواهان تمجيد و دوست داشتن است.
زندگي سخت است اما من سخت ترم.
وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي، شادي در جاي ديگر شناور است.
همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند، اما همه شادي ها و پيشرفت ها زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.
پنددِهي فقط در دو برهه از زمان جايز است، زماني كه از تو خواسته مي شود و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند.

الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چه کار است؟
الهی اگر بهشت چشم و چراغ است بی دیدار تو درد و داغ است.
الهی بهشت بی دیدار تو زندان است و زندانی به زندان برون نه کار کریمان است.
الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم، و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم مطلوب ما برآر که جز وصال تو طلبکار نیستم.
روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست
کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست
از سر کویش اگر سوی بهشتم می برند
پای ننهم که در آنجا وعده دیدار نیست

الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خطا چه آید؟
الهی تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار. اکنون که برگرفتی وامگذار و در سایه لطف و عنایت خود میدار.
الهی عارف تو را به نور تو می داند و موحد تو را به نور قرب می شناسد و در آتش می سوزد، مسکین او که تو را به صنایع شناخت درویش او که تو را به دلایل جست از صنایع آن باید جست که از آن گنجد و از دلایل آن باید خواست که از آن زیبد.
الهی دانی چه شادم، نه آن که به خویشتن به تو افتادم، تو خواستی من نخواستم، دولت بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم.
الهی چون من کیست که این کار را سزیدم، اینم بس محبت که تو را ارزیدم.
الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصیب من بینوا کو؟ اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آن را بیع خوانند لطف و عطا کو؟

اگر در بهار مزد خواهی ندارم و اگر بی بها بهی بخش ما کو؟ اگر از سگان توام استخوانی و اگر از کسان تو مرحبا کو؟
الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بار خدایا در ماندم از تو لیکن درماندم در تو، اگر غایب باشم گویی کجایی و چون به درگاه آیم در را نگشایی.
الهی هر کس را آتش در دل است و این بیچاره آتش بر جان، از آن است که هر کس را سرو سامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان.
الهی موجود نفس جوانمردانی، حاضر ذاکرانی، از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانی.
