
در دين يهود
دوران قبل از اسارت: تصور «آخر الزمان»، به معني پايان دوران جهان و پيوستن آن به قيامت كبري، در بين قوم يهود از سدههاي 3 و 2 ق.م پيدا شده است. پيش از اين زمان بنياسرائيل كه خود را قوم برگزيدة خداوند ميدانستند، در انتظار دوراني بودند كه در آن وعدة الهي تحقق يابد، و خداوند قوم برگزيدة خود را در «سرزمين موعود» مستقر، و دشمنان آن را نابود كند، و عدل و احسان خود را بر سراسر جهان بگستراند. در دورههاي بعد از حكومت داوود و سليمان، كه اين قوم از لحاظ اجتماعي دچار پريشاني و تفرقه و از لحاظ ديني و اخلاقي گرفتار فساد و انحطاط شده و گرايش به شركت و الحاد در ميان آنان شدت گرفته بود، غايت اين آرزو و انتظار بازگشت قدرت و وحدت و خلوص دوران گذشته بود و انتظارِ زماني ميرفت كه خداوند بار ديگر پيشوايي همچون موسي و يوشع و داوود و سليمان در ميان ايشان ظاهر سازد تا بدكاران و مفسدان را كيفر دهد و قوم را از تيرهبختي و خواري «نجات» بخشد.
عاموس نبي (سدة 8 ق.م) كه سخنانش بيشتر انذار و تحذير است، از رسيدن اين زمان سخن گفته و از آن به نام «روز خداوند» (يوم يهوه) ياد كرده است، ولي اين روز، روز انتقام الهي است و روزي است كه خداوند بني اسرائيل را به جرم تبهكاريها و گناهاني كه مرتكب شدهاند كيفر خواهد داد: «واي بر شما كه مشتاق روز خداوند ميباشيد. روز خداوند براي شما چه خواهد بود؟ تاريكي، و نه روشنايي؛ ظلمت غليظي كه در آن هيچ درخشندگي نباشد» (185ـ20). ولي سخنان عاموس همگي تهديد و انذار نيست، بلكه براي بنياسرائيل، بعد از آنكه كيفر گناهان و بد عهديهاي خود را ديدند، روز سعادت و خير نيز پيشبيني ميكند»: ليكن خداوند ميگويد كه خاندان يعقوب را بالكل هلاك نخواهم ساخت. در آن روز خيمة داوود را كه افتاده است، برپا خواهم نمود، و بار ديگر از زميني كه به ايشان دادهام كنده نخواهند شد» (89 ـ 15).
در كتاب يوشع، معاصر عاموس، و بعضي ديگر از كتابهاي عهد عتيق كه كلاً به دوران قبل از اسارت (597 ق.م) تعلق دارند چون (ميكاه، ناحوم، ارميا و بخشهايي از اشعيا) نيز اين گونه انذارات و وعيدها ديده ميشود. در بخشهايي از كتاب اشعيا كه انتساب آنها به اشعياء نبي (سدة 8 ق.م) كمتر مورد ترديد است، هنگامي كه «روز خداوند» فرا رسد همة عاصيان و گنهكاران ــ از يهود و غيريهود ــ نابود خواهند شد (629 ـ7). ولي در عين حال، گروهي كه مؤمن و درستكارند (و اشعيا آنان را «بقية اسرائيل» و «بقية يعقوب» و «بقية قوم خداوند» ميخواند، (سرانجام مشمول رأفت و عنايت الهي خواهند شد و به سوي خداي خويش باز خواهد گشت (10: 21ـ22، 12: 1ـ6، 28: 5 ـ 6. پادشاهي از نسل يسّي (پدر داوود) كه «روح خداوند بر او قرار گرفته» و حكيم و خداترس است، ظهور خواهد كرد و جهان را از عدل و خير و بركت پرخواهد ساخت چنانكه «گرگ با بره سكونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد» (11: 1ـ 8)؛ كوران بينا، كران شنوا، و گنگان گويا و لنگان خرامان خواهند شد (35: 5 ـ6). در كتاب يوشع و ميكاه، كه هر دو از معاصران اشعياء بودند نيز از فرا رسيدن اين روز و صلح و سعادت بيپاياني كه پس از آن خواهد بود، سخن رفته است (هوشع، 2:20ـ 25) و از آمدن پادشاهي عادل كه «طلوعهاي او از قديم و ايام ازل» بوده، خبر داده شده است (ميكاه، 5: 2ـ6).
يك قرن بعد، در اواخر سدة 7 قم صفنيا و ارميا و ناحوم از رسيدن «روز خداوند» و نزول آتش غضب الهي بر جهانِ سرشار از گناه و ظلم و فساد خبر ميدهند و صفنيا و ارميا «روز بزرگ خداوند» را بسيار نزديك ميبينند. در كتابهاي اين انبيا نيز گروهي كه از گناه و عصيان بر كنار بودهاند، فرقة ناجيه به شمار آمدهاند و ارميا، چون اشعيا و ميكاه، از ظهور پاشاهي از نسل داوود كه عدل الهي را در جهان جاري خواهد كرد، خبر ميدهد (ارميا، 23: 5 ـ6).
در اين كتابها كه به دوران پيش از اسارت تعلق دارند «روز خداوند» پايان جهان نيست و سخني از رستاخيز آخرالزماني و پاداش و كيفر اخروي به ميان نميآيد. قهر و غضب الهي و «روز خداوند» در همين جهان است و عاصيان بنياسرائيل و دشمنان آن قوم را در بر ميگيرد و پادشاهي كه ظهور خواهد كرد، عدل و ارادة خداوند را از لحاظ مصالح قوم يهود برپا خواهد ساخت و عهدي را كه در طور سينا بسته شده بود، دوباره تجديد خواهد كرد.
دوران بعد از اسارت: نبوكد نصر، پادشاه بابل (605 ـ562 ق.م) چند بار بر اورشليم حملهور شد و شهر را غارت و معبد را كه از زمان سليمان مركز حيات ديني و اجتماعي بنياسرائيل بود، ويران كرد و اكثريت آن قوم را اسير كرده به بابل برد. اين دوران تا 539 ق.م كه كورش هخامنشي بابل را فتح كرد ادامه داشت. در اين سال كورش بنياسرائيل را به اورشليم بازگرداند و فرمان داد تا خرابيهاي شهر را مرمت و معبد را تجديد بنا كنند. در دوران هخامنشيان و تحت حمايت آنان، اورشليم دوباره آباد گشت و در زمان نحميا (سدة 5 ق.م) به دور شهر حصاري محكم كشيده شد.
در كتابهاي اين دوره، چون كتاب حزقيال نبي و بخشهايي از كتاب اشعيا كه به «اشعياءِ دوم» (اشعيا، 40:1 و 55: 13) و «اشعياءِ سوم» (اشعيا ، 56: 1 و 66: 24) معروف است، كتاب زكريا، حزقيال، دانيال و چند كتاب ديگر، مصيبتها و بلاهايي كه از بابليان بر قوم بنياسرائيل رسيد و خواري و ذلتي كه در دوران اسارت تحمل كردند، همگي كيفر الهي و پاداش گناهان آنان به شمار آمده و آنچه غايت آرزو و انتظار آنان است بازگشت به اورشليم، تجديد بناي معبد، ظهور فرمانروايي از نسل داوود و تحقق وعدة خداوند در سرزمين موعود است «با قلبي نو و روحي نو، پاك شده از گناه» (حزقيال، 11: 17ـ20 و 34: 11ـ24 و 36: 1ـ 38 و 40: 1ـ 48).
از پيشگوييهاي حزقيال حملة «جوج» «يأجوج») از سرزمين مأجوج است بر بني اسرائيل، پس از استقرار ايشان در اورشليم، كه خداوند وي و سپاهيانش را نابود خواهد كرد و از آن پس هيچ قدرت ديگري هرگز بر اين قوم غالب نخواهد شد (38: 1 و 39: 29).
در دوراني كه زروبابل از جانب كورش مأمور بازگرداندن قوم يهود به اورشليم و تعمير شهر شده بود، زكريا او را همان فرمانرواي موعود از نسل داوود ميدانست (4: 6 ـ7)، و اشعياء دوم كورش را «مسيح» يا فرمانروايي ميشمرد كه از جانب خدا تعيين شده است تا قوم را از اسارت نجات دهد و مقدمات حكومت الهي را فراهم سازد (اشعيا 44: 28 و 45: 1). در كتاب ملاكي كه ظاهراً در سدة 5 قم نوشته شده، موضوع «آخر الزمان» به معناي فرجامشناسي آن شكل روشنتري به خود گرفته است. پيش از اينكه «روز عظيم و مهيب خداوند» فرا رسد، ايليا (الياس) نبي، كه به آسمان صعود كرده و در آنجا زنده است، ظهور خواهد كرد، خداوند در معبد خود فرود خواهد آمد، داوري بزرگ برپا خواهد شد و همة كافران و گنهكاران به پاداش اعمال خود خواهند رسيد (ملاكي، 3: 1ـ 6 و 5:4). در كتاب زكرياي دوم، كه 6 باب آخر كتاب زكرياست، از آمدن منجي موعود يا پادشاه عادلي كه سوار بر دراز گوشي، پيروزمندانه، به اورشليم وارد خواهد شد و سلطنت او از دريا تا دريا و تا اقصاي زمين خواهد بود مژده داده شده است (9:9ـ10)، و هنگامي كه «روز خداوند» بيايد تغييرات بزرگ كيهاني روي خواهد داد: خورشيد و ستارگان تاريك خواهند شد، شب روشن خواهد گشت، «آبهاي زندة اورشليم جاري خواهد شد، كه نصف آنها به سوي درياي شرقي و نصف ديگر آنها به سوي درياي غربي خواهد رفت... و يهوه بر تمامي زمين پادشاه خواهد بود« (8:14). در كتاب اشعياء دوم، «روز خداوند» هنگامي است كه سير تاريخ جهان به نقطة غايت و كمال خود ميرسد و «خلقي جديد» آغاز ميشود كه همگاني است و خاص بنياسرائيل نيست (17:41ـ20 و 5:42 ـ7 و 1:43 و 8:45). حركت و جريان تاريخ طبق طرحي پيش ميرود كه خداوند از آغاز آفرينش آن را معين و مقرر كرده و تا پايان زمان سير و حركت آن ادامه دارد (22:41، 23 و 8:42 ـ9 و 8:46 ـ13). كسي كه به اتمام اين طرح و رساندن آن به نقطة پايان مأمور است «عبد يهوه » نام دارد، و اوست كه بايد با تحمل رنجها و بلاهاي مداوم و گوناگون گناهان بنيآدم را بر جان خود بخرد و عالم هستي را از ظلم و گناه و فساد پاك سازد و دوران جديد را آغاز كند (13:52 و 12:53). در كتاب اشعياء سوم از داوري نهايي خداوند و آتش خاموشي ناپذيري كه همة گناهكاران را فرو خواهد سوخت و از خلق آسمانهاي جديد و زمين جديد (2:66ـ2ـ24) و از شكوه و جلال اورشليم جديد و سُرور و شادي همة مردم جهان در آنجا، سخن رفته است (60:12 ـ62 و 17:65ـ 25). در بخش مياني كتاب اشعيا (1:24 و 13:27) كه به «مكاشفات اشعيا» معروف است (ابواب 56 تا 24:66) و به دورههاي متأخر (سدة 3 يا 2 قم) تعلق دارد، از انهدام جهان در آخرالزمان، رستخيز مردگان و پاداش اعمال خبر داده شده است.
در ميان كتابهاي رسمي عهد عتيق، موضوعات مربوط به احوال آخرالزمان و ظهور منجي و رستاخيز مردگان و كيفر اعمال، از همهجا صريحتر و روشنتر در كتاب دانيال نبي آمده است. اين كتاب در دوران سلطنت آنتيوخوس اپيفانس، فرمانرواي سوريه و فلسطين (175ـ164 قم) و در هنگامي كه جامعة يهود از درون در معرض تأثيرات افكار بيگانه (يوناني و ايراني) قرار گرفته و از بيرون گرفتار آزار و شكنجة عمال دولتي شده بود، نوشته شده و شامل پيشگوييهايي است دربارة آيندة جهان، ظهور پادشاهي «همچون فرزند انسان» كه «با ابرهاي آسمان» ميآيد، و آغاز سلطنتي جاويدان و بيزوال كه حكومت «مقدسان حضرت اعلي» و تحقق ملكوت الهي بر روي زمين است (44:2، 13:7ـ14، 27). در اين زمان مردگان از خاك برميخيزند و براساس كتابي كه همة نامها در آن ثبت است نيكوكاران و گناهكاران از هم جدا ميشوند، و هر گروه به پاداش و كيفر شايستة خود ميرسند (1:12ـ4؛ نك : چارلز 211-212).
چنانكه ملاحظه شد، افكار وتصورات مربوط به اين موضوع در كتابهاي عهد عتيق به تدريج رشد و بسط يافته و «روز يهوه»، كه در اصل روز انتقام خداوند از گنهكاران و پيمانشكنان و كافران، و هنگام استقرار حكومت يهوه بر قوم «برگزيدة» خود در همين جهان بوده است، در دورههاي بعد از زمان اسارت (دوران پراكندگي ) معنايي وسيعتر به خود گرفته و به يك تحول بزرگ «آخر الزماني» به معناي فرجامشناسيِ آن، مبدل شده است. پاداش و كيفر، ديگر خاص زندگان و «بقية» قوم نيست، بلكه عام و كلي است و همة مردگان از آغاز تاريخ دوباره زنده ميشوند و به داوري نهايي و به سعادت يا شقاوت ابدي ميرسند و كسي كه طليعهدار اين تحول بزرگ است، ديگر پادشاهي كه بر بني اسرائيل حكومت كند نيست، بلكه كسي است كه دروازههاي ملكوت الهي و عالم باقي را ــ كه جز اين عالم است ــ ميگشايد.

در كتابهاي بينالعهدين: در فاصلة ميان آخرين بخش كتاب عهد عتيق (كتاب دانيال) و ترتيب و تدوين اناجيل و رسالت عهد جديد، شماري كتب در ميان يهوديان تصنيف شد كه اصطلاحاً آنها را «نوشتههاي بينالعهدين» مينامند. بعضي از اين كتب جنبة تاريخي و داستاني دارد، برخي ديگر اندرز و سخنان حكمتآميزي است كه به انبيا و بزرگان زمانهاي گذشته نسبت داده شده است و بعضي از آنها «مكاشفات » و پيشگوييهايي است دربارة جهان و سرانجام آن. اين كتابها در شمار اسفار و صحف رسمي عهد عتيق قرار ندارد، و كليساي پروتستان نيز آنها را به رسميت نميشناسند، ول كليساي كاتوليك و كليساي ارتودوكس شرقي چند كتاب از اين گروه را كه در ترجمة قديم يوناني عهد عتيق، معروف به ترجمة «هفتادي » و ترجمة لاتين آن آمده است، به رسميت پذيرفته و در كتاب مقدس گنجانيدهاند. علل رد يا قبول كتابها از طرف يهوديان و مسيحيان هرچه باشد، شك نيست كه چگونگي عقايد و جهانبيني يهوديان در اين دوره و در يكي دو قرن بعد از انهدام معبد دوم (70م) به روشني تمام منعكس است. موضوع «آخرالزمان» و آثار و علائم آن در اين نوشتهها در حقيقت بسط و ادامة همان اشاراتي است كه در بخشهاي آخر عهد عتيق ديده ميشود، با تفصيل و تنوع بيشتر.
از علائم آمدن «روز يهوه»، گذشته از تغييرات عظيم كيهاني، چون تاريك شدن خورشيد و ماه، افتادن ستارگان از آسمان، حدوث طوفانها و زلزلههاي دهشتناك، بروز قحط و طاعون، در گرفتن جنگهاي سخت با نيروهاي ظلم و شر و فساد است. مهمترين اين وقايع هجوم سپاه يأجوج و مأجوج و فتنة مسيحاي دروغين (دجّال) است كه مظاهر قدرتهاي شيطاناند. سرانجام قدرت و مشيت الهي بر قواي اهريمني غالب ميشود و عالمي نو كه عدل و رحمت الهي بر آن حاكم است، آغاز ميگردد. در اغلب نوشتههاي بينالعهدين مهمترين علامت پايان زمان، ظهور «منجي» است. كه از او به نامهايي چون «مسيحا»، «برگزيده» ‹‹پرهيزگار»، «پسر انسان»، «پسر خدا»، و «انسان» ياد شده است. وي وجودي است ازل، كه پيش از خلق جهان، موعد ظهور او و آنجه بايد بكند، معلوم و قرر بوده (خنوخ، 1:46ـ3) و اكنون واسطة آن تحول بزرگ و تبديل عالم شر و گناه و مرگ به عالم خير و سعادت و سُرور ابدي، هم اوست، ولي دوران حكومت او با آغاز رستاخيز و داوري بزرگ پايان ميپذيرد و از آن پس حكومت جاويد و بيزوال و بيمنازع خداوند شروع ميشود.
اين طرح كلي در همة نوشتههاي بينالعهدين يكسان نيست و عموميت ندارد. در بعضي از اين آثار نيروهاي شيطاني بر «منجي» خروج ميكنند و به دست او نابود ميشوند و داوري بزرگ را او انجام مي دهد و اوست كه بر جهان پاك شده از گناه و مرگ حكومتابدي خواهد داشت. در برخي ديگر از اين نوشتهها پيش از «منجي» يكي از انبياي گذشته (موسي، ارميا و يا الياس) ظهور ميكند و راه را براي آمدن او هموار ميسازد (مكّابي دوم، 14:15؛ حكمت يشوع بن سيراخ، 10:48ـ11). در مكاشفات عزرا (29:7ـ33) «منجي» كه پادشاهي از نسل داوود است، 400 سال حكومت خواهد كرد و همة عوامل ظلم و تباهي را برخواهد انداخت، و رانجام در پايان دوران اين جهان وي و همة خلايق خواهند مرد و پس از 7 روز باز در روز داوري بزرگ و آغاز جهان آتي همه دوباره زنده خواهند شد (نك : چارلز، 342).
در «مكاشفات» به طور كلي زمان و جهان هستي به 2 بخش تقسيم ميشود: اين جهان و زمان جاري كه پر از شر و فساد و ظلم و گناه است و شيطان و عوامل او در آن پيوسته در كار و فعاليتند؛ و جهان و زماني آتي كه سراسر نور و سرور است و جاويدان و ابدي است و عدل و رحمت الهي بر آن حكومت دارد. در بعضي از اين نوشتهها جهان آتي ادامة همين جهان است و تارخ آن در طول همين تاريخ و زمان متعارف ماست و به اصطلاح كاملاً تاريخي است، ولي در بعضي ديگر جهان آينده در عالمي ديگر و زماني ديگر و در آن سوي تاريخ و زمان متعارف و به اصطلاح فراتاريخي است. بسياري از محققان معاصر معتقدند كه وجه اول، كه در كتب عهد عتيق پيش از دوران اسارت نيز ديده ميشود، در ميان قوم يهود و در نتيجة احوال و شرايط تاريخي خاص آن قوم پديد آمده است، و وجه دوم به اقتضاي همان شرايط و بر حسب نيازهاي روحي برخاسته از آن، از فرجامشناسي ثنوي ايراني تأثير پذيرفته و با آن درآميخته است (موينكل، 271, 277؛ گينيوبر، 140, 153:154, 180؛ و مراجعي كه وي در يادداشتهاي شمارة 426، 472، 474 و 580 ذكر ميكند).
از خصوصيات «مكاشفات» تقسيم طول تاريخ جهان به دورههاي معين، و پيشبيني آخرالزمان يا عصر مسيحاست. در كتاب يوبيل كه به «مكاشفات موسي» نيز معروف است، تاريخ جهان از آغاز آفرينش تا پايان آن به دورههاي 50 ساله و در مكاشفات عزرا معروف به عزراي چهارم (11:14) و زندگينامة آدم و حوا (24) به 12 دورة 400 ساله تقسيم ميشود (چارلز، 342؛ جودائيكا، 6/874) و در مكاشفات خنوخ (معروف به خنوخ دوم) تاريخ عالم 6000 سال است، زيرا خداوند عالم را در 6 روز خلق كرد، و چون هر روزِ خداوند 1000 سال است (مزامير، 4:90ـ 5) پس عمر جهان هم 6000 سال خواهد بود و چون خداوند روز هفتم را «استراحت» كرد، پس قبل از آنكه عمر جهان به پايان رسد و خلق جديد و جهان باقي آغاز شود، يك دوران هزارسالة صلح و داد و آرامش، كه عصر حكومت مسيح در آن است طي خواهد گشت و داوري بزرگ و رستاخيز در پايان آن واقع خواهد شد (چارلز، 315).
در طومارهاي بحر ميت كه به يكي از فرقهاي يهودي اين دوران، شايد «اسني» يا فرقهاي نزديك بدان (نك : رينگرن، 233-242؛ آلبرايت، 11-25)، تعلق داشته و اخيراً در ناحية «خربه كُمران» فلسطين، در سواحل شمال غربي بحرميت، از زير خاك بيرون آمده است، «روز داوري» و «روز خداوند» بسيار نزديك تصور ميشود، و «جامعه» هر لحظه بايد منتظر فرارسيدن آن باشد. اين گروه كه ظاهراً به سبب غلبة بيگانگان بر اورشليم در اواخر سدة 2 قم و افتادن معبد در دست عوامل دولت روم، از شهر بيرون شده و طبق گفتة اشعياءِ نبي (3:40) «راه خدا را در بيابان بگشاييد» به صورت گروهي و با قواعد و ضوابط دشوار زهدآميز زندگي ميكردند، خود را همان «قوم برگزيده» و «بقية اسرائيل» مي دانستند و طبعاً همة اقوام ديگر، حتي يهودياني را كه از آنها جدا بودند، دشمنان خدا و «فرزندان ظلمت» ميشمردند. يكي از اين طومارها كه «جنگ فرزندان نور با فرزندان ظلمت» نام دارد، شرح جنگ بزرگي است كه در آخرالزمان ميان نيروهاي خير و شر در ميگيرد و سرانجام پس از 40 سال «فرزندان نور» به ياري خداوند و فرشتگان بر «فرزندان ظلمت» و نيروهاي شيطاني كه سپاه يأجوج و مأجوج نيز در شمار آنهاست، غالب ميشوند. در طومار ديگري (سرود شكرگزاري) به آفتها و بلاهايي كه از هجوم نيروهاي شيطاني پيش از مغلوب شدن بر جهان وارد ميشود (همچون روان شدن رود عظيمي از آتش كه همه چيز را ميسوزاند و كوهها و صخرهها را ذوب ميكند) و نيز به داوري بزرگ و پاك شدن جهان از گناه و فساد و مرگ و نو شدن هستي (خلق جديد) اشاره شده است (نك : رينگرن، 156-166). در نوشتههاي اين فرقه نيز (چنانكه در كتاب زكريا، 14:4 ديده ميشود) از 2 مسيحا سخن ميرود: «مسيحاي اسرائيل» كه رهبر سياسي و نظامي است و «شمشيرش بر همة اقوام داوري خواهد كرد» و «مسيحاي هاروني»، از نسل هارون، كه مقام ديني و روحاني دارد و كاهن بزرگ است و در آخرالزمان آداب و اعمال ديني را اجرا ميكند. علاوه بر اين دو، يك «نبي» نيز در اين زمان ظاهر ميشود كه شايد كسي باشد كه چون الياس در نوشتههاي عهد عتيق و بينالعهدين، راه را براي آمدن مسيح هموار ميكند. چنين به نظر ميرسد كه اين فرقه در حدود 70م مورد هجوم سپاه روم قرار گرفته و به كلي مضمحل شده است، ليكن تأثيرات برخي از آراء خاص آنها در دورههاي بعد هم در مسيحيت و هم در دين يهود آشكار است (رينگرن، 243-254؛ بلك، 79-106).
در تلمود: موضوع آخرالزمان و علائم آن در تلمود ادامه و بسط همان مطالبي است كه در ادبيات بينالعهدين ديده ميشود. به طور كلي در نوشتههاي اين دوره (از سال 70 م تا سدة 6 م) مدت عمر جهان را از آغاز آفرينش 6000 و گاهي 7000 سال دانستهاند، و دوراني كه زمان دنيا را از زمان عالم آخرت جدا ميكند «ايام مسيحا»ست، و مدت آن گاهي 40 سال، گاهي 70 سال، گاهي 365 (به تعداد روزهاي سال)، گاهي 400 و گاهي 1000 سال حساب ميشود. در اين دوران است كه آشفتگيهاي بزرگ در اوضاع طبيعي، حوادث خونبار و فتنههاي صعب، ظهور جانوران دهشتناك، و جنگهاي سخت با يأجوج و مأجوج و ساير قدرتهاي شيطاني روي خواهد داد و سرانجام خداوند جهان را از اين بلاها پاك و هستي را نو خواهد كرد.
شرايط دشواري كه بعد از تخريب معبد به دست عمال دولت روم در سال 70 م بر قوم يهود تحميل شده بود و پريشانيها و آوارگيها و تيره روزيهاي روزافزون آنان و يأس و حرماني كه از شكستها و سركوبشدنهاي پي در پي در دل و جانشان جاي گرفته بود، اين گونه تصورات و آرزوها را در ميان آنان تشديد و تقويت ميكرد و كساني بودند كه با يقين تمام وقوع اين تحول بزرگ را بسيار نزديك ميديدند و با بيصبري حتي روز و ساعت آن را پيشبيني و تعيين ميكردند. ولي هنگامي كه پيشبينيها يكي پس از ديگري بينتيجه ماند و از شدت آزارها و شكنجهها چيزي كاسته نشد، ربانيان و علماي يهود هرگونه پيشبيني را در اين باب مذموم و ناصواب دانستند و گفتند كه زمان بازگشت حكومت «داوودي» و زوال حكومتهاي ظلم و جور از اسرار الهي است و هيچكس بر آن آگاهي ندارد (جودائيكا، 6/880).
يكي از نكاتي كه در نوشتههاي تلمودي تازگي دارد و ظاهراً برخاسته از وقايع سياسي و تاريخي اين دوران است، انتظار ظهور 2 مسيحا در آخرالزمان است. يكي «مسيحا بن يوسف» از نسل يوسف پيامبر كه در جنگ با يأجوج و مأجوج كشته ميشود و ديگري «مسيحا بن داوود»، از نسل داوود كه كار را به پايان ميرساند و داوري بزرگ را آغاز ميكند. برخي از محققان معار معتقدند كه «مسيحا بن يوسف» در حقيقت تصويري است از «باركوكبا»، رهبر شورشيان يهودي، كه از 132ـ 135م با حكومت روم به نبرد برخاست. «باركوكبا» در اين پيكار كشته شد. ظاهراً در ميان يهوديان كساني بودند كه جنگ با روميان را جنگ آخرالزماني با نيروهاي شيطاني تصور ميكردند و شهادت «باركوكبا» را مقدمة ظهور مسيحا در پايان جهان ميدانستند (نك : كلاوسنر، 400-401، 483-501).
دربارة جنبشهايي كه به نام طلوع ايام مسيحا در دورههاي بعد پديد آمد، در مقالة «مسيح» گفتوگو خواهد شد (نك : قيامت، مسيح، يأجوج و مأجوج).
مآخذ: جودائيكا، ذيل Eschatology؛ كتاب مقدس (عهد عتيق)؛ هيستينگز، ذيل Eschatology؛ نيز:
Albright, W. F. and Mann, C. S., «Qumran and the Essenes», in the Scrolls and Christianity, London, 1969; Black, M., «The Dead Sea Scrolls and Christian Origin», Ibid: Charles, R. H., Eschatology the Doctrine of Future Life in Israel, Judaism and Christianity, New York, 1963; Guignebert, Ch., Le mond juif vers le temps de Jesus, Paris, 1969; Klausner, J., The Messianic Idea in israel, London, 1956; Mowinkel, S., He That Cometh – The Messianic Concept in the Old Testament and Later Judaism, London, 1956; Ringgren, H., The Faith of Qumran – Theology of the Dead Sea Scrolls (Eng. Trans.), Philadelphia, 1963.