
گفتم آهندلي كنم چندي
ندهم دل به هيچ دلبندي
سعديا دور نيك نامي رفت
نوبت عاشقي است يك چندي
ابتدا می کنم به نام خدا
خالق و صانع و زمین و سما
داور کردگار بی مانند
که بود فارغ از زن و فرزند
بعد از آن مدح احمد مرسل
باز گویم مفصل و مجمل
بعد از آن مدح حیدر و صفدر
گویم از روی صدق شام و سحر
سرور مومنان علی ولی
منبع نفی و خفی و جلی
بعد از اوصاف حیدر اولاد
یاد دارم چنین من از استاد
به نام آنکه جمالی که جمیل است و کریمی که کرم دارد و آن بی تا که تا ندارد.
او که از من به من نزدیکتر و از من بر من رحیم تر است .
همان وجودی که وجودم ازوست و اگر نفی هست برای رضای اوست اگر توفیق حاصل گردد.
او که یادش انگیزه زیستن است و صفای دل عاشق.
دل آرام گیرد با او روح سرکش رام شود با یاد او .
دست می نهیم در دستش و خواهانیم که رهنمایمان باشد و در همه حال و چراغی نمی افروزد در آن راهی که به خواست او گام می نهیم .
چه اگر به بیراهه گام نهادیم سیر قهقرایی طی خواهد شد و باید ناظر نزول آدمیت بود.
پس کریما نگذار شرمنده درگاهت باشیم .
آمین
